گنجشک وخدا

خرید بک لینک

امکانات وب

-->-->-->


 -->-->--> -->-->-->

باراÙx86 Ùx88رزÙx86Ùx87

عاشÙx82اÙx86Ùx87 Ùx87ا

***** -->-->--> *****

http://bo3e.com/wp-content/uploads/style-ax-cod.gifÂ










ãx83x84Code style picturesãx83x84 -->-->-->

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت...

فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید؛ من تنها کسی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه یدارد
و سرانجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، 
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آنچه سنگینی سینهی توست
گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسیام
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بیموقع چه بود؟ چه می خواستی از لانهی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ... 
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست
سکوتی بر عرش طنین انداز شد
فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت: ماری در راه لانهات بود، خواب بودی. باد را گفتم تا خانهات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خود ماند
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطهی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی... 
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد...



ورزنه ای ها...

ما را در سایت ورزنه ای ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هــــــــــادی بازدید: 594 تاريخ: 3 / 12 / 1392 ساعت: 22:31

صفحه بندی