حکایت وقت رسیدن مرگ

خرید بک لینک

امکانات وب

-->-->-->


 -->-->--> -->-->-->

باراÙx86 Ùx88رزÙx86Ùx87

عاشÙx82اÙx86Ùx87 Ùx87ا

***** -->-->--> *****

http://bo3e.com/wp-content/uploads/style-ax-cod.gifÂ










ãx83x84Code style picturesãx83x84 -->-->-->
 بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...


توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم ورزنه ای ها...

ما را در سایت ورزنه ای ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: هــــــــــادی بازدید: 323 تاريخ: 12 / 11 / 1392 ساعت: 22:43

صفحه بندی